شیرین زبونیات و ماجراهای مستقل خوابیدنت
یکشنبه 22/04/93 عزیزم وارد آخرین ماه از دومین سال زندگیت شدی و دیگه خانم شدی و بسیار شیرین زبون و حرفای قلمبه سلمبه میزنی که وقت نمیشه همشو اینجا واست بنویسم. و اما شیرین زبونیات: روز پنج شنبه مامان جون اینا از شیراز خونشونو آوردن همدان و تو بسیار از دیدنشون هیجان زده بودی و از لجظه ای که دیدیشون همش اسماشونو صدا میکردی مامان جون مامان جون مامان جون و در آخر داد میزدی دیتی(گیتی) و دوباره بابا جون هادی و دایی محمدو دیوونه کردی اینقدر اسمشو صدا کردی بابا جون داشت قرص میخورد رفتی بهش گفتی : هادی عرص(قرص) نخوری خطناته(خطرناکه) بابا جون اینجوری شده بود بابا جون چون خیلی خسته بود رفت و خوابید وتو همه ...
نویسنده :
مامانی
11:08



